• ارتباط با ما
  • بهرام بیضایی؛ با شکوه چون تاریخ، تنها چون اسطوره

    امیر فرخاد | امروز در سوگ بهرام بیضایی نشسته‌ایم؛ مردی که حضورش در فرهنگ و هنر ایران فراتر از یک کارگردان یا نمایشنامه‌نویس بود. او درختی تناور بود که ریشه‌هایش در اعماق تاریخ ایران و شاخه‌هایش در آسمان مدرنیته گسترده می‌شد. مرگ برای او که در ابدیت واژه‌ها و تصویرها زیسته است، واژه‌ای کوچک است. اما برای ما که در عصر تهی‌شدن از معنا به سر می‌بریم، رفتن بیضایی یعنی فروریختن یکی از آخرین ستون‌های استوار فرهنگ و اندیشه ایران.

    بیضایی را نمی‌توان در ظرفی محدود تعریف کرد. اگر تنها کارگردانش بدانیم، به پژوهش‌های بنیادینش در کتاب نمایش در ایران جفا کرده‌ایم؛ و اگر تنها نویسنده‌اش بخوانیم، سینمای شاعرانه و مهندسی‌شده‌اش را نادیده گرفته‌ایم. او متفکری بود که سینما و تئاتر را ابزاری برای بیدارگری کرد. در دورانی که سنت و مدرنیته در ایران به شکلی ناهنجار به هم گره خورده بودند، راهی تازه گشود؛ بازگشت به ریشه‌ها برای فهم امروز.

    در دهه چهل و پنجاه، زمانی که سینمای ایران میان ابتذال فیلم‌فارسی و تقلیدهای ناشیانه از غرب دست‌وپا می‌زد، بیضایی با رگبار آمد. او با بنیانگذاران موج نو همراه شد، اما نگاهش تفاوتی بنیادین داشت. بیضایی تاریخ و اسطوره را به خیابان‌های معاصر آورد. شخصیت‌های آثارش، از معلم مدرسه رگبار تا غریبه غریبه و مه، همگی نماد انسان ایرانی بودند که در جست‌وجوی هویت خویش با دیوارهای تعصب و نادانی برخورد می‌کردند.

    یکی از فرازهای بلند زندگی صنفی و سیاسی او حضور در شب‌های گوته در سال ۱۳۵۶ بود. سخنرانی‌اش با عنوان «در موقعیت تئاتر و سینما» یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌ها درباره سانسور و آزادی بود. او با صراحت درباره «هنرمند جیره‌خوار» سخن گفت. این نگاه نشان داد آزادی‌خواهی او ریشه در تفکری عمیق انسانی دارد، نه هیجانی زودگذر.

    پس از انقلاب، بیضایی با وجود فشارها ماند و تلاش کرد چراغ فرهنگ را روشن نگه دارد. اما فیلم مرگ یزدگرد توقیف شد و سال‌ها خاک خورد. او که ریاست گروه هنرهای نمایشی دانشگاه تهران را بر عهده داشت، در جریان تصفیه‌های فرهنگی مجبور به استعفا شد. با این همه، هرگز به سینمای سفارشی تن نداد. «باشو غریبه کوچک» محصول ایستادگی او بر سر انسانیت و نفی جنگ بود. فیلمی که سال‌ها پشت سد سانسور ماند چون نگاهی متفاوت به جنگ و ناسیونالیسم داشت.

    بیضایی در آثارش هویت ملی را نه به‌صورت یک روایت واحد، بلکه به‌عنوان مجموعه‌ای از روایت‌های خرد و متقاطع نشان داد. او از اپیک به تراژدی گذر کرد و با این گذار، پرسش‌های بنیادین درباره تاریخ، قدرت و سرنوشت انسان را پیش کشید. در آثارش، زمان مکانیکی جای خود را به زمان درونی داد؛ همان‌گونه که در جستجوی زمان گمشده پروست دیده می‌شود.

    نمی‌توان از بیضایی گفت و به جایگاه زنان در آثارش اشاره نکرد. در حالی که سینما و ادبیات غالباً زن را در حاشیه یا نقش قربانی می‌دید، بیضایی زنانی خلق کرد که خرد و قدرت داشتند. از تارا در چریکه تارا تا خانم بالا در سگ‌کشی، زنان او نگهبانان زمین و حقیقت بودند. او با این کار، نوعی کنش‌گری فرهنگی را پیش برد که بسیار عمیق‌تر از شعارهای سیاسی بود.

    هجرت او به آمریکا و پیوستن به دانشگاه استنفورد، یکی از بزرگ‌ترین خسارت‌های فرهنگی معاصر بود. اینکه چرا بستر کار برای او در وطنش مهیا نبود پرسشی است که آیندگان خواهند پرسید. او در غربت نمایش‌هایی چون طرب‌نامه را اجرا کرد، اما دلش در کوچه‌پس‌کوچه‌های تهران و میان نسخه‌های تعزیه جا مانده بود.

    بیضایی نه تنها در عرصه هنر، بلکه در اندیشه ایرانی یک پادگفتمان آفرید. گفتمانی که در میانه رمانتیسم ناسیونالیستی و جهان‌گرایی بی‌اعتنا به هویت ملی، راهی تازه گشود. او با شخصیت‌های قدرتمندش، با زبان شاعرانه و با نقدهای فلسفی‌اش، فرهنگ ایرانی را به بازاندیشی واداشت.

    امروز سینمای ایران یتیم شده است، اما میراث او، آن کلمات صیقل‌خورده و قاب‌های ماندگار، تا زمانی که زبان فارسی زنده است، نفس خواهد کشید. او باشکوه رفت، در حالی که ما هنوز در حیرت بزرگی او مانده‌ایم. یاد و نام بهرام بیضایی، در حافظه فرهنگی ما جاودانه خواهد ماند و آثارش همچنان چراغی برای فهم هویت و تاریخ در ایران خواهد بود.

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *