• ارتباط با ما
  • خاموشی ناصر تقوایی؛ مرگِ یک فیلم‌ساز و زوالِ رؤیای سینمای آزاد

    امیر فرخاد | ناصر تقوایی، کارگردان برجسته و از پایه‌گذاران موج نوی سینمای ایران، روز ۲۲ مهر ۱۴۰۴ در ۸۴سالگی درگذشت؛ اما مرگ او فقط پایان یک زندگی نیست. بلکه نشانه‌ای تلخ از افول نسلی است که می‌خواست در این سرزمین «آزادانه تصویر کند» و نتوانست.

    از جنوب تا موج نو؛ تقوایی و غلامحسین ساعدی

    تقوایی از دل جنوب برخاست؛ از بندر و نفت و بادهای شرجی. او از همان آغاز، سینما را نه ابزار سرگرمی بلکه زبان مردم می‌دانست؛ زبانی برای روایت زیست فراموش‌شده‌ی کارگران، ملوانان، و انسان‌هایی که تاریخ رسمی آنان را حذف کرده بود.
    در این مسیر، غلامحسین ساعدی نقشی محوری داشت. دوستی و هم‌سفری تقوایی با ساعدی، به‌ویژه در سفرهایشان به جنوب، آغاز درکی تازه از واقعیت بود. نوعی مستندسازی شاعرانه که هم‌زمان بر مشاهده و درد تکیه داشت. حاصل آن نگاه، فیلم‌های مستندی بود چون باد جن، اربعین و مشهد قالی، که تصویر تازه‌ای از ایران اجتماعی و انسانی دهه‌ی چهل و پنجاه ارائه کردند؛ تصاویری که هنوز جسورانه و صادق به نظر می‌رسند.

    ساعدی در ادبیات، و تقوایی در سینما، دو شاخه از یک درخت بودند؛ درختی که ریشه‌اش در زیست مردم بود و میوه‌اش درک عمیق از زبان و فرهنگ ایرانی. همکاری مستقیم آن دو در فیلمنامه‌ی آرامش در حضور دیگران نه فقط یکی از مهم‌ترین آثار تاریخ سینمای ایران را خلق کرد، بلکه نشان داد ادبیات و سینما در این سرزمین چگونه می‌توانستند هم‌افزا باشند. اگر مجال می‌داشتند.

    زخم سانسور و سال‌های خاموشی

    اما همان ساختارهایی که آن سینما را در دهه‌ی پنجاه شکوفا کرده بودند، به‌تدریج بدل به نظامی شدند که خلاقیت را منوط به مجوز، و اندیشه را به احتیاط آلوده کرد. تقوایی از نخستین قربانیان این نظم فرهنگی بود. پس از ای ایران و کاغذ بی‌خط، سال‌ها در سکوت زیست؛ نه از خستگی، بلکه از فرسایشِ امید.
    در گفت‌وگوهای اندکش همیشه از «نوشتنِ نانوشته‌ها» سخن می‌گفت، اما سانسور چنان سایه انداخته بود که حتی قلمش را کنار گذاشت. او، که زمانی با نثر و تصویر به جهان معنا می‌بخشید، ناچار شد در خلوت خویش فرو بخزد. این تنها یک فقدان شخصی نبود؛ تراژدی جمعی فرهنگی بود که هنرمندش را به انزوا می‌راند.

    مرگی که استعاره‌ای است

    مرگ تقوایی یادآور این است که در سینمای ایران، استعداد هرگز کم نبوده، اما میدان آزادی همیشه تنگ بوده است. بسیاری چون او ناگزیر سکوت کردند، یا در نظام تولید و نظارت رسمی، به حاشیه رانده شدند.
    وقتی فیلم‌ساز بزرگی چون او دهه‌ها نتواند فیلم بسازد، مسئله نه فردی که ساختاری است؛ ساختاری که به جای تقویت اندیشه و تصویر، سیاستِ حذف و کنترل را جایگزین کرده است.

    ادبیات، روشنایی و رهایی

    تقوایی عاشق ادبیات بود و باور داشت که زبان و روایت، ریشه‌ی رهایی‌اند. همسرش، مرضیه وفامهر، در پیام درگذشت او نوشت:

    «او عاشق گیاهان بود، به یادش درخت بکاریم… او عاشق نور بود، شمع خویش را بیافزاییم…»

    اما شاید معنای عمیق‌تر این پیام در همین باشد: درخت و نور، استعاره‌هایی از دانایی و آزادی‌اند. همان چیزهایی که سینمای ایران امروز از آن محروم است.

    پرسشی قابل اعتنا

    ناصر تقوایی فقط فیلم‌ساز نبود؛ وجدان معترضِ سینمای ایران بود. مرگ او فرصتی است برای تأمل دوباره بر این پرسش:
    چرا سینمایی که زمانی به زبان مردم نزدیک شده بود، امروز گرفتار تکرار و ترس است؟
    شاید پاسخ، همان‌جاست که تقوایی سال‌ها پیش گفته بود:
    «در این مملکت، دردِ اصلیِ سینما، سانسور نیست، ترس از سانسور است.»

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *