• ارتباط با ما
  • آنسوی روشنایی؛ تأملی بر شعله‌های سرکش تاریکی وپرسش انسان از حقیقت

    سجاد خلیل‌زاده | یادداشتی درباره نمایش «نمایش شعله‌های سرکش تاریکی»

    چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند؛ لحظه‌ای که در تئاتر، بیش از آنکه آغاز یک اجرا باشد، نوعی قرارداد نانوشته میان صحنه و تماشاگر است. از همان لحظه، جهان بیرون آرام‌آرام رنگ می‌بازد و جهانی دیگر، با قواعدی تازه، جای آن را می‌گیرد. ما می‌پذیریم که برای مدتی کوتاه، به واقعیتی اعتماد کنیم که می‌دانیم ساخته شده است؛ به انسان‌هایی که نقش بازی می‌کنند، به نورهایی که احساس می‌آفرینند و به سکوت‌هایی که گاه از هر واژه‌ای پرمعناترند.

    اما اگر نمایش از همان ابتدا این قرارداد را بر هم بزند چه؟ اگر از ما نخواهد تنها به صحنه نگاه کنیم، بلکه از ما بخواهد درباره خودِ نگاه کردن بیندیشیم؟

    نمایش «شعله‌های سرکش تاریکی» از همین نقطه آغاز می‌شود؛ نه از نابینایی، بلکه از تردید نسبت به آن چیزی که دیدن می‌نامیم. این نمایش، پیش از آنکه داستان گروهی از دانش‌آموزان یک مدرسه شبانه‌روزی نابینایان باشد، روایتی درباره مرزهای ادراک است؛ درباره این پرسش که آیا حقیقت همان چیزی است که چشم می‌بیند، یا آنچه ذهن، دل و تجربه از جهان می‌سازند.

    جابه‌جایی آرام ادراک؛ از دیدن تا شنیدن

    در تمام مدت اجرا، مخاطب کمتر با فقدان بینایی روبه‌روست و بیشتر با حضور نوع دیگری از دیدن مواجه می‌شود. جهانی که در آن، صدا جایگاه تازه‌ای پیدا می‌کند، فاصله‌ها معنا می‌گیرند، سکوت وزن پیدا می‌کند و هر حرکت، پیش از آنکه دیده شود، شنیده می‌شود. این جابه‌جایی آرام، بی‌آنکه نمایش آن را توضیح دهد، مهم‌ترین اتفاقی است که برای تماشاگر رخ می‌دهد. او به سالن آمده تا نمایشی را ببیند؛ اما اندک‌اندک درمی‌یابد که نمایش از او می‌خواهد شیوه دیدنش را زیر سؤال ببرد.

    بوئرو و پرسش همیشگی حقیقت

    در تاریخ هنر، هنرمندان بارها کوشیده‌اند چشم انسان را به جهان‌های تازه‌ای باز کنند؛ اما کمتر پیش آمده است که اثری، خود اعتماد به چشم را موضوع قرار دهد. آنتونیو بوئرو، نمایشنامه‌نویس اسپانیایی، این جست‌وجو را در قالب موقعیتی به‌ظاهر ساده روایت می‌کند؛ مدرسه‌ای برای نابینایان. اما این انتخاب، تنها یک موقعیت دراماتیک نیست. نابینایی در این اثر، استعاره‌ای است از هر وضعیتی که انسان میان پذیرش و تغییر، میان آسودگی و حقیقت، ناچار به انتخاب می‌شود.

    از همین‌جا، نمایش از یک روایت اجتماعی فراتر می‌رود و به متنی فلسفی بدل می‌شود؛ متنی که درباره نابینایان نیست، بلکه درباره همه ماست. زیرا هر جامعه‌ای، هر نسل و هر انسان، دیر یا زود با این پرسش روبه‌رو می‌شود: آیا حقیقت را می‌خواهیم، حتی اگر آرامش ما را بر هم بزند؟ یا ترجیح می‌دهیم تصویری آشنا و قابل‌تحمل از جهان داشته باشیم، هرچند کامل نباشد؟

    گفت‌وگو با عوامل نمایش؛ از تقلید تا فهم

    در گفت‌وگوهایی که پس از اجرا با هوشمند هنرکار، کاظم هژیرآزاد و ناهید مسلمی داشتم، نکته‌ای بارها تکرار شد: هیچ‌کدام از آنان نابینایی را سوژه اصلی نمی‌دانستند؛ آنچه برایشان اهمیت داشت، جهان شخصیت‌ها بود.

    هوشمند هنرکار از ماه‌ها پژوهش، مطالعه و کارگاه‌های فشرده برای نزدیک شدن به منطق زیستن شخصیت‌ها گفت؛ نه برای تقلید ظاهر نابینایی، بلکه برای فهم کیفیت حضور انسان در جهانی که بر اساس صدا، لمس، حافظه و اعتماد شکل گرفته است. این تفاوت، مرزی است میان بازنمایی و درک. تقلید به نشانه‌ها بسنده می‌کند؛ فهم به تجربه نزدیک می‌شود.

    بازی‌ها؛ انضباط، ریتم و پرهیز از نمایش‌زدگی

    بازیگران نمی‌کوشند مخاطب را متقاعد کنند که نابینا هستند؛ می‌کوشند مخاطب را وارد جهانی کنند که قواعد ادراک در آن متفاوت است. این تفاوت، نه با اغراق، بلکه با انضباط، ریتم و پرهیز از نمایش‌زدگی ساخته می‌شود. راز باورپذیری اجرا نیز در همین است؛ هیچ‌کس برای جلب توجه بازی نمی‌کند. همه چیز در خدمت جهانی است که نمایش می‌خواهد مخاطب آن را تجربه کند.

    هنر؛ از بازنمایی جهان تا بازاندیشی در جهان

    هنر زمانی اهمیت پیدا می‌کند که از بازنمایی جهان فاصله بگیرد و به بازاندیشی در جهان تبدیل شود. بسیاری از آثار هنری، جهان را همان‌گونه که هست روایت می‌کنند؛ اما آثار ماندگار، جهان را آن‌گونه که می‌توان دوباره دید، پیش روی مخاطب می‌گذارند.

    «شعله‌های سرکش تاریکی» از این منظر، نه نمایشی درباره نابینایی، بلکه نمایشی درباره عادت است؛ عادت به دیدن، عادت به پذیرفتن و عادت به ساختن حقیقتی که زندگی را قابل تحمل‌تر می‌کند.

    ایگناسیو؛ اعتراض به آسودگی

    در متن بوئرو، ایگناسیو شخصیتی است که حاضر نیست جهان موجود را پایان جست‌وجو بداند. او به وضعیتی که دیگران آن را واقعیت پذیرفته‌اند اعتراض می‌کند؛ اعتراضی که از امید می‌آید، نه از انکار. مسئله اصلی نمایش، نابینایی نیست؛ مسئله این است که انسان تا چه اندازه حاضر است آرامش خود را قربانی حقیقت کند.

    شناخت؛ پیش‌نیاز بازیگری و هنر

    هوشمند هنرکار تأکید می‌کند که بازیگر باید منطق زیستن شخصیت را درک کند. ناهید مسلمی از مسئولیت بازیگر در برابر حقیقت شخصیت سخن می‌گوید. کاظم هژیرآزاد یادآور می‌شود که تجربه، اگر به توقف در یادگیری بینجامد، دیگر مزیت نیست. سه روایت، سه نسل و سه تجربه متفاوت؛ اما همگی در یک نقطه به هم می‌رسند: هنر، پیش از آنکه پاسخ باشد، جست‌وجو است.

    تغییر ادراک؛ از چشم تا گوش

    نمایش آرام‌آرام مخاطب را از دیدن به شنیدن منتقل می‌کند. صدای عصا، فاصله قدم‌ها، مکث میان جمله‌ها و سکوت، به اندازه تصویر اهمیت پیدا می‌کنند. این تغییر، یک انتخاب زیبایی‌شناختی نیست؛ تجربه‌ای ادراکی است.

    پرسش پایانی؛ حقیقت همیشه روشن نیست

    نمایش پرسشی را در ذهن مخاطب می‌نشاند: آیا حقیقت همیشه همان چیزی است که آرامش می‌آورد؟ گاهی باید از میان تاریکی عبور کرد تا روشنایی معنای واقعی خود را پیدا کند.

    هنر؛ دعوتی آرام برای دوباره دیدن جهان

    نمایش مخاطب را از قطعیت‌های خود جدا می‌کند. اگر تماشاگر سالن را با همان اطمینان اولیه ترک کند، نمایش تنها سرگرمش کرده است؛ اما اگر با پرسشی تازه بیرون برود، هنر توانسته بخشی از وظیفه خود را انجام دهد.

     

    ثبت دیدگاه

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *