امروز سالروز تولد سهراب شهیدثالث است؛ فیلمسازی که نه فقط از ایران، بلکه از جهان بیقرار انسان سخن گفت. سهراب از همان آغاز، راهی را برگزید که کمتر کسی جرأت قدم گذاشتن در آن را داشت؛ راهی آرام، سخت، بیهیاهو و سرشار از صداقت. او پس از ساخت دو فیلم بلند، از وطن جدا شد؛ اما هرگز از جهان انسانی که در دلش حمل میکرد جدا نشد.
لیلی گلستان در جایی گفته بود که سهراب هم مانند پدرش ابراهیم گلستان، نباید از ایران میرفت. چون به اعتقاد او، هیچیک از هنرمندانی که جلای وطن کردند، هرگز نتوانستند هنر درونی خود را تبدیل به اثری معنادار کنند؛ سادهتر بگویم، او میگفت که نه گلستان و نه شهیدثالث نتوانستند فیلم بسازند!
اما در تبعید، در سکوت، در غربت، سهراب جهان تازهای ساخت؛ جهانی که در آن سکوت حرف میزند، تکرار معنا میسازد، و انسان در مرکز روایت میایستد. او در آلمان، در دل زمانهای خشن و پرتنش، توانست ۱۳ فیلم بلند بسازد؛ کاری که برای یک فیلمساز مهاجر، نه فقط دشوار، بلکه کمنظیر است.
منتقدان آلمانی بارها نوشتهاند که سینمای سهراب «صادقانهترین شکل نگاه به انسان» است. در مرورهای جشنواره برلین، او را «فیلمسازی که از هیاهو گریخت تا حقیقت را ثبت کند» نامیدهاند. این توصیفها نشان میدهد که جهان، سهراب را نه بهعنوان یک مهاجر، بلکه بهعنوان صدایی مستقل و یگانه در سینما شناخت.
اما شاید تنها در غربت میتوانست «در غربت» را بسازد. شاید تنها دوری از وطن بود که او را با زبان جهانی سینما هماهنگ کرد. شاید ما، مخاطبان ایرانی، هنوز در حال کشف زبان آرام و صبور او هستیم؛ زبانی که فریاد نمیزند، اما در عمق جان مینشیند.
سهراب هرگز در پی شهرت نبود. جوایز خود را میبخشید. در حاشیه میزیست. و تنها برای سینما کار میکرد. این فروتنی، این بینیازی، این سکوت پرمعنا، بخشی از حماسه شخصی اوست؛ حماسهای بیسروصدا، اما ماندگار.
بیمناسبت نیست اگر سینمای شهیدثالث را در پرتو جهان فلسفی لودویگ ویتگنشتاین ببینیم و درباره آن تأمل کنیم. ویتگنشتاین زبان انسانی را در خلق معنا، ناقص، محدود و گاه ناتوان میدانست؛ زبانی که همیشه از بیان تجربه زیسته عقب میماند. در نگاه او، بسیاری از آنچه انسان حس میکند، در قلمرو «ناگفتنی» قرار میگیرد؛ قلمرویی که زبان از توصیفش درمیماند و تنها میتواند به آن اشاره کند.
سهراب شهیدثالث، بیآنکه داعیه فلسفه داشته باشد، در همان اقلیم فکری و جغرافیایی که روزگاری این فیلسوف دورانساز میزیست، زبان دیگری را برای بیان ناگفتنیها ابداع کرد. زبانی که نه بر کلمه، بلکه بر سکوت، مکث، تکرار و نگاه بنا شده بود. او بهجای آنکه جهان را با واژهها توضیح دهد، آن را با تصویرهای آرام و پیوسته نشان داد؛ تصویرهایی که از دل زندگی روزمره برمیآمدند. و معنای خود را آهسته و بیهیاهو آشکار میکردند.
اگر ویتگنشتاین معتقد بود «حدود زبان، حدود جهان من است»، شهیدثالث جهان تازهای ساخت که از حدود زبان عبور میکرد. او جهانی را تصویر کرد که در آن انسانهای خاموش، کارگران خسته، مهاجران تنها و آدمهای فرسوده از تکرار، صدا پیدا میکردند. نه با گفتار، بلکه با حضور. در این جهان، سکوت نه نشانهی فقدان، بلکه شکل دیگری از بیان بود. بیانی که شاید از هر گفتاری رساتر است.
به همین دلیل است که سینمای شهیدثالث، در عمق خود، با فلسفهی ویتگنشتاین پیوندی پنهان دارد: هر دو میکوشند امر انسانی را از دل محدودیتهای زبان بیرون بکشند و آن را در قالبی تازه عرضه کنند. ویتگنشتاین این کار را با فلسفه انجام داد؛ شهیدثالث با سینما. و شاید همین همنشینی ناگفته است که باعث میشود آثار او به نظر در سکوت و ریتم کندشان نوعی جهانشمولی داشته باشند. جهانشمولیای که نه از شعار، بلکه از صداقت و مشاهدهی دقیق میآید.
چرا سینمای شهیدثالث برای ایران مهم است؟
سینمای او درباره انسانهای معمولی است؛ درباره تنهایی، مهاجرت، کار، سکوت و فرسایش. او از زندگی روزمره، حماسهای انسانی میساخت؛ بدون اغراق، بدون شعار، بدون نمایش. سینمای او ایرانی است، حتی اگر به زبان آلمانی باشد. سینمای او جهانی است، حتی اگر از دل تبعید برخاسته باشد.
سالروز تولد او یادآور این حقیقت است: گاهی تبعید، نه پایان، بلکه آغاز یک جهان سینمایی تازه است. سهراب شهیدثالث، با سکوتش، با صبرش، با نگاه انسانیاش، یکی از صداهای ماندگار سینمای ایران و جهان باقی خواهد ماند.
